طهران مدینه ی فاصله ها
فهرست
.منظومه تخت جمشید
. کتیبه
.زنان آکد
.خزر و خلیج
.فرمان مشروطیت
.بخارا
.وقایع اتفاقیه
.طهران مدینه فاصله ها
.تجزیه
.گوزن ها
.راوی- متن
. کلنل
.غزل غزل های سلیمان
.سالاد سزار
.سیاست روح ارائهی و وتن
.یک سلفی با خداوند
.M.I.S
. خداحافظ کارون
.تیگنوشت
.کارون رود خدایان است
.گوگریوه
.
منظومه تخت جمشید
۱۳۸۷/۳/۲۳ شماره ثبت ۳۴۱۸۵
ببخشید آقا !
مرودشت ؟
می خواهم کمی درتمدن با ستان بگردم
وشدیدا حما سی بگریم
(یعنی از جلد تاریخ بیرون بیایم)
پله
پله
بالا می روم
و در خود هی سقوط می کنم
این دروازه ی خشایارشاه ست
با گاوانی مقتدر درطرفین
که به رنگی آرکاییک
تا درتو حلول کنند
یا محول الحول والاحوال
عبور از دروازه هم به این سادگی ها نیست
باید از رمز آگاه باشی
قدم قدم
قدم می زنم
فروهر را می بینی
با چهره ای خرا شیده و
بال های پروازاما:
ش . ک . س . ت . ه
ش . ک . س . ت . ه
و دراین عمارت با ستانی
من به قدمت اکنون
ناگهان تخریب می شو م
آه کوروش برخیز
من سخت خوابم گرفته است
(ماه منشوری شکسته دا شت)
آهای با نوی هخامنشی
برایم شربتی از «هوم»بیاور
چرا که دیر یست
کوههای قفقاز را درنوردیده ام و
اکنون با جمع سلحشوران
سرود خوانان به فتح آتن می روم
وبه طرفه العینی
سربازی از پارسیان
جاوید بیاید وبگوید
هدیه
هدیه چه آورده ای
ومن در دم بره می شوم
ببخشید سرکار
من مربوط به تمدن آینده هستم
(خنده ای از روی اقتدار)
بیا به زیر سروهای سنگی
به جمع ستایشگران بپیوندیم
وکمی اوستا بخوانیم
تا این مکاشفه سرانجام یابد.
نمادنوروز اما
همچنان تاریک است
یا مدبر اللیل والنهار
سوار برارابه می شوم
تا خودرا به تالار تخت خزانه برسانم
شاید
در بار عام داریوش
وامی نصیبم گردد
(نبرد با زندگی)
زمان داشت مقدونی می شد
وناگهان زمین هم سکندری خورد
یا مقلب القلوب والابصار
درتالار ملّل غوغایی از پارسیان ومصریان ومادها
برپا بود
و اُپراتور دا شت حلقه ها را تعویض می نمود
تا بینندگان گرامی را
به قسمت های بعدی این فیلم اکشن
دعوت نماید
پرده ها آتش گرفتند
(چه اکران غم انگیزی)
حول حالنا الی احسن الحال
من هم اهورایی شدم
وا شیاء
با پرواز شماره ی x
در د ستان ا شباح
محو می شدند
ویادم با شد
حرف های آن حکیم یونانی را
که می گفت :
تاریخ
چیزی جزء هوسبازی مورخان
بیش نیست
هی کاکو برخیز
نوبت سلسله ی دیگری ست!
کتیبه
۱۳۸۷/۴/۲ شماره ثبت ۳۴۸۹۰
من
صواد خاندن ونوشطن ندارم
وخاندن تو چغدر دشوار اصت
بسان کتیبه های هخامنشی یَ
که ازبس
میخ حروفشان شده ام
تنبلی چشم گرفته ام و
سرزمین «آریایی» را«ریایی » می بینم
با این همه
معنای عشق استوره ای را خوب می دا نم
وتهمینه و رودابه ی شاهنامه را هم
اندکی می شناسم
اینها را ازپدربزرگم که نقال قهوه خانه بود و
بیشتر اوقات مردم اورا
باشاه صفوی اشتباه می گرفتند
آموخته ام
ترجمه ات چقدر دشوار است
بسان کتیبه های بابلی
ای چشم هایت همه آتش زرتشت
برخیز
زبانه بکش
تا که سوادی بیاموزیَم
ازگیسو و کمندی
که « آریا» ست.
زنان آکد
۱۳۸۷/۴/۲۸ شماره ثبت ۳۶۰۷۶
...وگیسوا نت
چون دجله وفرات
بر رخساره ی بین النهرین
موج می اندازند
و زنان آکد
با پستان های خشکیده
شرمسار
کودکان خویش اند
یکی نبود!
یکی نبود!
واستوره ها هم
در خلسه ی طولانی مورخان
فرو رفته بودند.
خزر و خلیج
۱۳۸۷/۴/۱۳ شماره ثبت ۳۵۵۰۲
نه «خزر» دل به «خلیج» داد و
نه «خلیج» دل به« خزر»
و «دماوند» هم
به قول ملک الشعرای بهار:
«از درد ورم نموده یک چند»
«کارون» می رفت تا شهوتش را
به«بین النهرین»بریزد
وامّا «هامون»از حسرت قطره ای
دختری کنارش سنگ شده بود
نه«خلیج»دل به«خزر»دادو
نه«خزر» دل به "خلیج"!
فرمان مشروطیت
۱۳۸۷/۳/۲۲ شماره ثبت ۳۴۱۲۱
نه کبلایی نه!
به خدا دنیا اینطورنیست
که تو تفسیر می کنی
این را همه می دانند
حتی پدر بزرگم
که در مشروطه شرکت داشت و
از قضا
دو تیری هم شلیک کرد
یکی به سردار اسعد بختیاری
که با آزادی خواهان
در میدان بهارستان
در انتظار مشیرالدوله
لحظه شماری می کرد و
دومی به خودش
که سایه به سایه ی قنسول انگلیس
حرکت می کرد
- یعنی؟!
- بله؟!
آنگاه درشکه ی مشروطه از راه رسید
با فرمانی که در دستان عرق آلودمشیرالدوله بود:
«منت خدای را عز وجلّ که آنچه سال ها در نظر داشتیم...زهی روزمبارک ومیمونی که روزافتتاح مجلس شورای ملّی است...»
(گریه ی حضار)
نه کبلایی نه
آژان هاسخت در کمین اند
تا دوسیه ام را
درعدلیه
به جریان اندازند
دیگر
حوصله ی شنیدن این بحث ها را ندارم
بروم
با چرند وپرند دهخدا
پلک هایم را برای خواب
سنگین سازم
شب بخیر آکبلا
شب بخیر آکبلا
لالایی لا...لالایی لا...
بخارا
۱۳۸۷/۳/۲۵ شماره ثبت ۳۴۳۱۶
پاپ
پیپ می کشید
و بخارا
هی بخار می شد
و کسی
چهره ی دوک اعظم را نشناخت
تا اینکه صورتک
ازچهره ی بازیگر روی سن
فرو افتاد
ویکی ازمیان تماشاگران
فریاد برآورد:
دموکراسی...دمکراسی....
و تزار
سوار بر اسبی عربی
در حالی که نان ایرانی می جوید
بادی به غبغب انداخت و گفت :
به نظر من
دیکتاتوری
به اضافه ی مجاز واستعاره های دیگر
تنها راه رستگاری ست
و آن سوی تر
کودکی که نقشه ی جغرافیای
مدرسه شان را
کش رفته بود
درمیدان شهر آن را
میان پیر زنان وپیر مردان
به آتش می کشاند
پاپ
پیپ می کشید
و بخا را
همچنان
بخار می شد
...خارمی شد
... ارمی شد
...ر
.
.
.
وقایع اتفاقیه
۱۳۸۷/۳/۲۶ شماره ثبت ۳۴۳۸۰
ربیع الاول نگاه بود و
ربیع الاخر گناه
و تهران
چون روسپی لَت خورده ای
افتان وخیزان می گذ شت
تا...
«جمهوری»
پراز تفرقه بود
ومردمانی که درخیابان« میر داماد»
قدم می زدند
از فلسفه چیزی نمی دانستند
و «آزادی»
مجسمه ای بود شاهکار
تا آدمی در کنارش عکسی به یادگار بگیرد و
لحظه ای بعد طرد شود
«ظهیر الدوله »هم
درسکوت اُخرایی ارواح ندبه کنان
فرو رفته بود
دلم هوای چای و
قلیانی به سبک سال سی می کرد
30...
...یا...
...سی
وزخم هایی
که با هیچ مرهمی
التیام نمی پذیرند
اصلا
لعنت بر این تنباکو و
چای ترکمانی
که کسروی پدر سوخته هم
هیچ از جار و قاجار
نمی دانست
ربیع الاول گناه بود و
ربیع الاخر نگاه.
طهران مدینه ی فاصله ها
طهران
مدينه ي فاصله ها بود!
وقتي كه تو
بي اعتنا ازاين خرداد لعنتي عبورمي كردي و
من
با چشماني خيره به چنارهاي خيابان ولي عصر
پنجه در پنجه تنهایی برايت دست تكان مي دادم
براي همين است كه هميشه ي سال
عصرخرداد كه مي شود
تقويم ام بغض اش مي گيرد
عصر؟!
عصر؟!
عصر؟!
عصر من!
عصر ولتر نبود !
عصري بود
رو به تمام كارخانه هاي اتوبان تهران- كرج
و بدين جهت بود كه مي خواستم از انقلاب
با پيكان 57 و
نخي سيگار بهمن
خودم را به ميدان آزادي برسانم
تا شايد نسيمي كه از شمال مي وزد
ضُمادي باشد بر بغض هاي نترقيده ام ؟!
نه!
عصر من عصر روسو نبود !
عصري بود با سايه ي كشيده ي تو
كه در غروب فرديس
محو مي شد !
طهران مدينه ي :ف - ا- ص- ل - ه - ه – ا...
تیرماه۱۳۹۲
تجزیه
۱۳۸۷/۴/۹ شماره ثبت ۳۵۲۵۴
باد اجزایم را به این سو وآن سو
می پراکند
وهمواره کسی هست که با من سرود خوانان
به پیشواز مرگ می رود
مرگ !
مرگ !
مرگ !
کرانه نگیر ای مرگ
کرانه نگیر ای مرگ
مرا که راز اندوهی کهن
درسینه دارم
کرانه نگیر ای مرگ
ای حروف پرمهابت سیری ناپذیر
که من خود دیری ست
همواره از پی ات می گردم .
گوزنها
۱۳۸۷/۴/۱۲ شماره ثبت ۳۵۴۲۳
سه...دو...یک:
مورخان داشتند
تاریخ مزخرف را کتا بت می کردند
که جملگی به یکباره فیلم شدیم
آنوقت یکی ازمیان تماشاچیان برخاست
تاخودش را به آن سوی پرده بکشاند
تا دخل بهروز وثوقی را درآورد
اما تنوره های آتش
همه را میخکوب کرده بود
و کارگردان
صحنه را طوری آراسته بود
که تنها گوزنها
معصومانه شاخ هاشان لای کنگره های سیاست
گیر نماید
و در سکانس های بعدی
تماشاگران
مبهوت برصندلی هاشان مرگ را به تماشا
نشسته بودند
آنوقت«رکس» آبادان
فیلمی شده بود مفصلا اکشن
که هنوز
دارد ارواح برشتگان را
تفت می دهد
کات:
مورخان داشتند
تاریخ مزخرف را کتابت می کردند!
راوی - متن
۱۳۸۷/۴/۹ شماره ثبت ۳۵۳۰۳
بیچاره راوی
تازه از گرد راه رسیده است و
آنوقت
از شوکت هزاره ها سخن می گوید
او
که تمامی رویاهایش را
به خیابان آزادی
پست کرده است
نمی داند
که مهر بازگشت
منجر به خاتمه دفترش می شود
لطفا کوهی تحمّل!
زمان
به تملک وتمسخر واژگان می گذرد
تا یکی از متن برخیزد:
- آقا اجازه؟
تاریخ معاصر را
از کجای سینه ی پدر بزرگ بخوانیم؟!
- بتمرگ
و درفصل های بعدی
ادیسون
با شمعی از راه می رسد
تا به اتّفاق هیتلر
برای از مابهتران
چراغی برافروزند
از زمان آیندهی مان
پناه برشعر!
چه اکتشاف غریبی؟!
اینجا حتّا در روز روشن هم
رویا های آدمی را
می دزدند
تا به نام خودشان ثبت کنند
بیچاره را وی
نمی داند
که مهر بازگشت
نقطه ی اتمام شعرش می شود.
کلنل
۱۳۸۷/۳/۲۳ شماره ثبت ۳۴۲۴۲
کلنل
فراز نقشه ی جغرافیا
ایستاده است
سوار براسبی ترکمانی و
چکمه هایی از چرم گرجستانی
وقزاق ها همچون مورچگان
ازکوه های قفقا ز
سرازیر گشته اند
برفلاتی که بسان نوعروسی
آغوش گشوده است به مرگ
. . . ر گ
. . . گ
گاف تمامی تا ریخی
که همیشه ی خد ا
در همین نقطه اتفاق افتاده است
آه خدایا !
این بار
این مورچگان
عصای کدامین پیا مبر را
می خلند
برساحتی
که هیچش گریزی نیست ؟ !
ومعلم تاریخ وجغرافیا
آمده بود
تا بچه ها راقانع سازد
که . . .
که یکی از دانش آموزان میزجلو برخاست:
- آقا اجازه ؟ !
واقعیت دارد
که به تازگی
یکی ازقجرها
سرازگوربرآورد ه
وادامه ی سلطنتش را
طلب می نماید؟ !
معلم :
- بتمرگ . . .خفه شو. . . بی شعور. . .
بچه ها :
- ها . . .ها . . .ها. . .
کلنل
فرود نقشه ی جغرافیا
لَم داده است
و جاشوها برایش
آواز های بندری می خوانند :
هلل یُوسَ ...هلل یوُسَ ... هلل هلل هلل یُوسَ . . .
غزل غزل های سلیمان
۱۳۸۷/۴/۴ شماره ثبت ۳۴۹۷۲
حالا سرت سلا مت
ابرهایت را که بارید ی
گوشه ای کز کن و
دریا را
سال ها که می خواستی
نظاره کن
نگفتمت تنها کلمه برایت می ماند ؟!
نگفتمت؟!
آنوقت تو می خواستی
که در میدان زندگی
به فتح گل وبوسه
نایل آیی
وعشق را
خارج از جغرافیای مدرسه
طرحی دگر اندازی
حالا عیبی ندارد
تقویم عشقت را بردارو
دوباره از شهریور
عاشق شو
زیرا
هیچ پرنده ی شکسته بالی
درآشیان مرگ را
به باور ننشست
این ها که می گویم
به خدا خیال نیست
شاید یک شب
دختران اورشلیم
با کتاب های مقدس در دست و
شاخه ای زیتون برگیسو
بر تو ظاهر شوند
وبرایت غزل غزل های سلیمان را
بخوانند
آنوقت دیگر تنهایی
میراث شوم رفتن نیست.
سالاد سزار
۱۴۰۱/۹/۲۶ شماره ثبت ۶۲۶۵۴۹
سالاد سزار
از سلوک شهوت باز گشته ام
از معلقه ی اِمرُوُالقَیس
گیوتین ها و طناب ها با اشتهایی وافر
پس از تقطیع ارواح
دندان هایشان را خلال می کشند؟!
تاریخ
در شلیک سلسله ها
جنسیت اش را از یاد برده است!
و اسطوره ها در معماری گوتیک
محصور ماندهاند!
من با یک بسته سیب یخ
خودم را به جنبش تنباکو میرسانم
تا به اتفاق میرزا
دنیا را میان دوایر اقلیدسی
مسحورنمایم!
سوار بر نثر رنسانس می شوم
و با تبختر از کنار اسب هایی می گذرم
که تاریخ را غافل از جغرافیا
در ذهنشان نشخوار می کنند!
خدایا ماوای توکجاست؟!
این معماری چقدر شهوتناک است؟!
چقدر پاپ ها از سرودهای کلیسایی و
تذهیب طلای دزدیده شده بر سقف ها
و الاهیات عبرانی به وجد می آیند؟!
این دیگر چه هیولایی ست؟!
و خطی که بر چهره ی رافائل افتاده است
"دالی" را برآن می دارد
تا به اعتراض
نیمی از سبیل هایش را قیچی
و به موزه هنرهای معاصرتهران تقدیم نماید!
علم یعنی:
کمی گل گاو زبان و سنجد را
با ناخون جن مخلوط و به بوعلی تعارف نمایی؟!
طهرران با قد رعنایش
کوتاه تر از کوتوله های قجری
اسکیزوفرنی گرفته و با دستانی اگزمایی
کتاب های کاهی را
پیش گاوان می اندازد!
این معماری ضعف قوه ی باه گرفته
و اشیا و آدم هایش
تمایلی به شناختِ از یکدیگر ندارند؟!
لطفن یکی بیایید و این فوکویاما را
از خوابِ خاتمه تاریخ
بیدار سازد!
آخرین انسان خودش بود
باخنجری در پشت!
و عزایم خوانانی که برای شفاعتش
وی را به بوسیدن بقایای قدیسانی
با عطری از قرون وسطی ترغیب می نمودند؟!
از نامه های ایرانی باز گشته ام!
از پانویس روح القوانین
از تیارت شهری که مولفانش
تماشاچیان را دائم مچاله به خانه بازمی گرداند!
شما را به قشر خاکستری مغزتان سوگند !
مرا در متن خودپناه دهید!
منورالفکرها
زیر جلف بازی چراغ های نئونی
خاموش خوابشان برده است!
م ن
نائب السلطنه ی خدایی هستم
که ولتر کشف اش کرده است؟!
سیاست وتن و روح فروشرسانیی
۱۴۰۳/۱۰/۱۱ شماره ثبت ۶۷۲۲۹۹
یک شعر میتراییکی : رامین یوسفی: سیاست وتن و روح عرضهی
من بودم و دکارت و فوکو
من با معشوق مجازی هزارهاییم
از شیراز میگفتیم و از اهواز
و دکارت داشت با چاقویش مشکوک خدا
و تمامی ایدئولوژیها را تشریح مینمود
فوکو که از قم بازگشته بود
قهوه ی کوبا را سفارش داده
تا بر بیپردگی سینما تبانی
سیاست روح ارائهی و وتن را به نمایش بگذارد
تاریخ
در حالی که جنسیتش را از دست داده بود
بی هیچ سلاحی پا به فرار گذاشت
جغرافیا
مفصلاً فیلتر شده بود
دولتها داشتند ما را دور میزدند
و برنده صلح نوبل
سبیلهای نیچه را که از انتهای دالان تراژدی میگریخت
قرض گرفت و افاضات نمود:
اصولن "صلح خواب کودک است"
و این روباه با موهای فرفری اش
نمی دانست که درختان
در نهایت صلح و سایه گستریشان
ایستاده به آتش کشیده میشوند؟
(جوخه ی نادانان آ -ز- ا- د )
و ناگهان میکروفون جهید سمت راسل:
_ کره بز این ویلیام بلیک با عرفانورزیاش
چه دشمنی ای با علم دارد؟
برود دمنوش زبان گنجشک و خارمریم اش را نوش جان کند؟
و روح شبه مدرن من با لباسهای اسپرت میرفت
تا زیر سایه سار آسمان خراشهای دوجنسی
دمی بیاساید
اگرچه ماشین ها مازوخیست و خیابان ها سادیسمی شده بودند
اکنون
شما را به مردمکهای گاوی چشم هایتان سوگند میدهم
بیایید و این پراید را که پشت شیشهاش نوشته:
-هذا مِن فَضل ربّی
با یک هُل از چاله در آوریم؟
و در اتمام همین که به خودم آمدم
دیدم میان این همراهی بلاک شدهام
و فهمیدم که تلفنهای ثابت
در عشق مثال زدنی می باشند
من بودم و من بود و من
و خداحافظی طعم گُل میداد
رامین یوسفی
11.دی ماه 1404
صلح خواب کودک است وام است از شعر صلح ،شاعر یونانی،یانیتس ریتسوس.در ایران این شعر را به همین آشکاری ،شاعرنمایی به نام خود نوشته است.
یک سلفی با خداوند
۱۴۰۳/۸/۲۲ شماره ثبت ۶۶۸۶۷۵
همین که با اَسای سورئالیستیام
ازکتابخانه بابل گریختم
نگاتیوِ روحم را به هگل سپردم
پناه بردم به شکهای دکارتی
به کمدی تراژیک اُوسنه ی آفرینش
و با اَبایی از افسانه ها
دویدم به صدق و کذب راسل
تا اَمانات صوفیانه ام را که آغشته به جادو بودند
با براهین اش رد یا اثبات نماید
( دجله به مَد برگشت و لَتی به حلاج زد
: آخرین باری باشدکه از زبان من تُرهات میبافی؟ )
تراژدی خندید
کمدی زار گریست
و میرفندرسکی کنار زاینده رود خطابه می کرد:
شترها معنوی تر از اسب هایند؟
و ناگهان دختری میناتوری
از قاب هشت بهشت بیرون جهید
و زیر سروی در چهارباغ
آینده را با بوسه ای در مکتب اصفهان
رنگ آمیزی کرد
و معلم خرفت تاریخ خزید تا مسجد شاه
می دانم که اگر یک بار دیگر
بر شانه های قفقاز باز ایستم
دوباره دل این جهان را بدست خواهم آورد
فقط خدا را باید در تالیفاتش
پای پله های رنسانس گردن زد؟
تا دیگر آدمی را به سُخره نگیرد
تا ترازوی کریه اش را
به سودِ مسیح شرور سنگین تر نگرداند؟
خسته ام
خسته از تناسخ لاژوردها
از انتزاع سایه ها
از اورنگ دموکراسی اَبرها
اکنون آماده ام تا روح دیجیتالی ام را
به دبیر فلک باز گردانم
من که در فراز و فرود این پستی ها
اسبی بیش نبودم
اسبی که تاریخ با مهمیزهایش
دائم زخم هایم را می فشرد
ولی من با یال هایم
هرجغرافیایی را نوازش می دادم؟
هر جغرافیایی را
که حتا استوره ها از ترس
می گریختند تا پس افسانه هایی مبهم
حالاآخِر فصل هاست
بازار معامله ی جان ها
و در انتها که پدر از نقاشی غارها بازمی گشت
با زبانی بَدوی می گفت:
در ابر و باد این دنیا
تمامی ی نمایش ها در سلطه ی روایت هایی ست
که در سایه بازی هاشان
عشق را میزان فاحشگی هاشان
تفسیر می کنند
بگذار برای یک بار هم که شده
باطنم را به آسمان ها بیالایم:
می خواهم به اتفاق نیچه بعد از شراب یدی گوزل
سری به حجره ی مشترک خدا و مارکس بزنم ؟
سروش به پیشبازمان می آید
و نسیمی خنک ارواحمان را به اطراف می پراکند
پناه بر عزازیل؟
لعنت بر کانت و شاکله ها و شهودش؟
این چه وجهی ست که خدا دارد؟
چرا در متن ها اورا جور دیگری نقاشی کرده بودند؟
و چرا مارکس ثروتمندترینِ زمینداران و
زمامدار غُلمان و حورالعین است؟
روز بعد باقیمانده ی رویاهایم را پَر شالم میگذارم
و باز می گردم به آغاز فرگشت
تا با تک یاختگی ام
مذهب کیهانی ام را فراموش سازم؟
که بهشت
با تمام خدایانش
اُوسنه ی کُمیکی بیش نبود؟
ام.آی.اسM.I.S
۱۳۸۷/۴/۱۶ شماره ثبت ۳۵۵۸۵
1287خورشیدی
ماهی درآسمان نبود
حتا ستاره ای
انفجار:
Oil…oil…oil…
این فریاد رینولدز بود
که بعد از آن «دارسی» هم از خدا خواسته
«سی دار»بر فراز شهر برافراشت
تا فرضیه ی تجسد ونفت را
برآیندگان به اثبات رساند
****
کوچش آغاز شد
وپدران
پایان کار خویش را آغاز می کردند
با سکه های شاهی در دست
و مادران
گیسوان شلال خود را
به آفتاب سپرده بودند
اما دریغا،دریغ
که خلاصه ی چپاول
همین سه حرف (m.i.s)
بیش نبود
****
سال 1387
خورشیدی در آسمان نبود
و کودکان در میدان های سیانور
مرگ را به بازی می گرفتند
تا شهر همچنان
دلخوش از اختصار
سه حرف:m.i.s
میان هجاهای بلند آتش ها
بسوزد
آه ای آتش جاویدان
ریشه ی شعله ها تان
از کجاست؟!
........................
m.i.s :اختصار نام مسجدسلیمان(اولین شهرنفتی درخاورمیانه) در مکاتبات ادارای دولت انگلستان.
رینولدز:مهندس نفت که پس از اکتشاف نفت فریادشادی سرداد
دارسی:ویلیام ناکس دارسی،یکی ازمدیران شرکت نفت ایران وانگلیس.
خداحافظ کارون
۱۳۸۷/۱۱/۹ شماره ثبت ۴۴۶۰۵
درود کارون!
رود مقدس و استوره ای ایل من
با تو درد دلی دارم
کهنه زخمی که سالیانی چند
برگونه ام جاری ست:
اول
نفت وگازمان رابردند
بعدهم نوبت به آب مان رسید
وعلی الظاهر
بعد از این هم برنامه بر آن است
تاخاک سرزمین مان را به توبره برکشند
دیگر نه شیهه ی اسبی
نه آواز کبکی
ونه نشید چوپانی
ازاین خاک نفرین شده برنخواهد خاست
چرا که پیش ازاین تاریخ
مردانش را مُثله کرده بود
در تیا رت مسخره ای که کارگردانش «دارسی»
«سی دار » بر سن خاک آن کاشته بود
تا تایمز لندن
رنگین و رنگین ترگردد
براستی؟!
مگرچه رخ می داد
تا پدرها مان ساعت هایشان را
با نقطه ی دیگری از این عرض جغرا فیایی
کوک می کردند؟!
تا دیگر گرینویچ
هیچ سهمی از فرزانگی زمین
نمی داشت ؟!
آیا لباس های جین من
خبر از رسولی نمی دهد
که در راه مکتب خانه ا ش
کتاب نبوتش را گم کرده است ؟!
اکنون چگونه چشم درچشمان کوهرنگ بردوزم ؟!
که از شرمم آب !
در خاکستانی
که لاله های واژگونش
فروتنانه مردان مشروطه خواه اش را
مرا یاد آورد است
با آوای پیران شاهنامه خوان مطنطن اش
که از آبم شرم !
اما نه
من سینه ی تاریخ را خوا هم شکافت
وگلوی سالوس مورخ اش را
خواهم جوید
پیش از آن که رود نیاکانم را
نقبی زنند تازیانه وار
وبرگرده اش خون
جاری گردد ازحد...
ایل من اما هنوز
آتش زیر خاکستراست
که در دمدمه های یکی صبحی زیبا
زبانه خواهد کشید
وخورشید را
برگرده ی شیران سنگی
به سرزمین شان باز خواهند آورد؛
با شیهه ی اسبان و
آواز کبکان و
نی شیت شبانان
- به آفتاب وآتش سوگند-
پس تا بدان هنگام خداحافظ کارون
روداستوره ای و مقدس ایل من!
خداحا فظ کارون ...هی کارون ... کارووون..کارووو...روُ...روُ..روُ...
تیگنوشت
۱۳۸۷/۴/۱۷ شماره ثبت ۳۵۶۲۹
تیگنوشت ایل من این بود :
که در یرغه ی اسبان و
زخمآوازهای کبکان
فراموش گردد
لای سطورغبارگرفته ی شاهنامه ای که هرسال
زیر بهون ها
پنهان و
پنهان تر می شد
چرا مورخی
تاختن هاشان را کتابت نکرد؟!
چرا؟!...چرا؟!...چرا؟!....
وهزار ویک چرای دیگر
آنگاه که مشروطه
خیس از یال
اسب ها یشان بودو
بر ساعد دست هاشان
تاریخ فتح وظفر را
برقجرها به شادمانی
خالکوبی کرده بودند.
آه خدایا ؟!
کجاست آن ساعد خالکوب ؟!
کجاست؟!
بر یال کدامین مادیان
سخت بگریم؟!
بریال کدامین مادیان؟!
********
این
گناه ایلی ست
که بزرگانش از نجابت
تاریخ شان راکتابت نکرده بودند؟!
کجاست
آن ساعد خال کوب ؟!
آه خدا کجاست؟!
تیگ نوشت ایل من این بود:
که درشیهه ی اسبان و
زخم آواز های کبکان
فراموش گردد
لای سطور غبارگرفته ی تاریخی و شاهنامه ای که
هرسال زیر بهون ها
پنهان وپنهان تر می شد
کجاست آن ساعد خالکوب ؟!
کجاست؟!
بریال کدامین مادیان
گونه بسایم و
سخت سُرو بخوانم
بر یال کدامین مادیان؟!
..............................................................
1- تیگ نوشت:تیگ (پیشانی)+نوشت .دربختیاری اعتقاده برآنست که سرنوشت هرانسانی ازقبل درپیشانی او نگاشته شده است.
2- بهون:سیاه چادرهای بختیاری
3- سُرو:سرود.سروده هایی که درسوگ جنگاوران بختیاری خوانده می شده.
کارون رود خدایان
کارون رود خدایان است!
اشک سربازانمان در آن جاری است
بلم رانان بر الواح ابر و بادش
نقاشی های امپرسیونیستی می آفرینند
و پرندگان قفقازی پرواز هشتی وارشان را
لای نیزارها
برای جوجه های چندروزه شان
قصه می کنند!
کارون
شناسنامه ی ماست
صادره از زردکوه کیانیان
و هر شب
کهکشان شیری
به آبتنی در آن مشغول است
بنات النعش
به یاری باقی صُور در این آسمان مذاب
پدرشان را غسل می دهند،
در سرسرای حافظهاش
صدای نعل اسبان و نیزه مورخان و دژخیمان
موج می زند
و نستعلیق
می چمد تا فراز شَعرای یمانی
بر ساعد و بازوانش
نعره ی شیران و
آواز کبکان و معصومیت برگان
خالکوبی شده است!
امواج مطنطنش
می رود تا در گوش بین النهرین
رازی از بلوط ها و خدایانش باز گوید!
آه ای خداوندان آب و آتش!
کاش
برای یک بار هم که می شد
بسان" پازنی" برمی گشتم رو به دنیا
تا آسمان صیدی شود و
تمامی آستار گانش را
چون گردنبندی کنار کارون
سقط نماید!
برای رفتن به عروسی اعراب آندست رود
کارون تُردترین ترانه هایش را
بر لبانش جاری می سازد
و جامگانش را که از توز و پرند شوشتری ست
بر تن می نماید
و دست در دست بانوی هفت لَنگش
که لباس هایی شیوا تر از الوان هندوان دارد
سوار بر قایق می شوند
و کودکانشان را
کنار مرغابی ها و گاومیشان لب شط
پیاده می کنند
و پر باز می کنند به رقص "مجسمه"و "یزله"
در همسرایی نخل ها و
زنانی که بر چانه ها و پیشانی هاشان
نقشی از چلیپا دارند!
و بوی ایدئولوژی گنگ
مشامم را می آزارد!
کارون اصالتن زبان ملیحی دارد
و شرجی ترین ترانه هایش را
به زبان ایلامی و بین النهرینی
هلهله می کند!
وآنجا میان بلوط زاران
که دشت سوسن
سینه گشوده به فراخی آسمان
الهه ی آناهیتا
که ستاره ی ایشتار
منقوش به راست پیراهنش است
دارد ارواح آسمان را
با هجاهای کوتاه و بلند
آبتنی می دهد!
حالا قرن ها می گذرد!
و گر چه این پیر ترینِ رودخانه ها
بعد از ۸ سال
دلش خون و
لبش شروه های فرزندان شهیدش هست
دوستی نا آشنا از اهالی "محیت ضیثط"
دارد به تعمدخاطرش را می آشوبد؟!
آقایان!
کارون دیگر به غَرنگ افتاده است
لطفن بگذارید
طبیعت با تعقل وحشیانه اش
زخم هایش را ترمیم سازد!
کارون اشک خدایان است
و هر قطره اش
آسمانی بنهفت دارد
آقایان لطفن بگذاریداین رود
با اورادی که از باستان بر لب ها دارد
زخم ها و رویاهایش
ترمیم خود نماید
آقا-یا-ن !
لط فن بِ گ ذا رید؟!
کارون شناسنامه ی ماست!
------------------
یزله: رقص عربی
غَرنگ: صدای خِرخِر گلو براثر گریه.
هفت لنگ: قوم بختیاری به دو شاخه چهارلَنگ و هفت لَنگ تقسیم می شوند.
مجسمه: رقصی بختیاری؛سرنا نواز ،می نوازد و کوچک و بزرگ می رقصند،تشمال برای لحظه اي باز می ایستد،هرکس درحالتی که هست مجسمه می شود،تا داماد یا بزرگی به تُشمال یا نوازنده ی سورنا پول ندهد همه بی حرکت هستند و وقتی به نوازنده "شادباد"دادند ،باز رقص با ریتم تند و شاد آغاز می شود!
یزلهyezlé: پایکوبی دسته جمعی اعراب خوزستان
محیت ضیثط: تعمد در نوشتن- نوشتن متفاوط و دریدایی- به چالش کشیدن سیاست های محیط زیست.
"اسب مشروطه"
۱۳۹۰/۲/۱۳ شماره ثبت ۱۲۷۹۳۷
آه !
آیا براستی
این روح ایلیاتی من نیست
که سوار بر اسب مشروطه
از خیابان های مطول پایتخت
بازمی گردد؟!
باز می گردد
تا جسمیت خویش را
لابلای خاک بلوط زاران
پنهان سازد
بی شیر سنگی و
آفتابی که روبه قسم هایمان
گرما گیرد؟!
چقدر دلم می گیرد
وقتی که پدر
به اصرارمی خواهد
اشتباهات هفت وچهاررا
توجیه نماید
هنگام که با خیل سواران
از پایتخت بازمی گشت
این دورگه ی سرگردان.
کسی چه می داند؟
شاید
خشت ، خشت این بازی را
دل نداشت؟
وبدین دلیل بود
که با همقطارانش
به تاخت می آمد
تا آخرین برگ برنده اش را
که نَسَخی جعلی بود
به تعجیل رو نماید
تا بد ینوسیله
میان بلوط زاران
آرام گیرد!
آرام
بی شیر سنگی و
خورشیدی که اشعه هایش را
از "او"و"آنان"
دریغ می داشت
دریغ!
واین بوی گشنیز های روس بود
که هوا را
دوباره از ریب وفریب مساعد می کرد
آه!
این روح ایلیاتی من نیست
که از خیابان های مطول پایتخت
به تاخت می آید
عقیم وشرمگنانه؟! رامین یوسفی- کرج
هفت وچهار:نیزاشاره به دوسرشاخه ی چهارلنگ وهفت لنگ ایل بختیاری دارد.
نَسَخ:سندی محلی برای اثبات زمین.همان نسک اوستایی ست که بدین شکل درآمده و واژه ی نسخ نیز بدلیل ترتیب ونظم ووضوح ازآن اقتباس شده است.
گو گریوه
۱۳۸۷/۴/۲۲ شماره ثبت ۳۵۸۴۷
چه شوکتی دارد گریه
تا تو
مراثی این دیوارها را
بسرایی و
من از شگفت
سری بجنبانم
که این کفش ها
به انشعاب راه ها
بی پای مانده است
آه خدایا!
جهان
در گُوگریو ه مادران
چه حجم غریبی دارد.
-----------------------
گوگریوه :گفتن وگریستن مادران بختیاری ها به هنگام مرگ عزیزان نوعی سرودن دروصف ازدست رفته.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با دفتر : الو بین النهرین بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره تاریخ در متن مقاله بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی