عنوان مقاله: تخریب هویت ملی؛ مأموریت پنهان حکومتهای دستنشانده
نویسنده: رامین یوسفی
چکیده
حکومتهای دستنشانده، پدیدهای برآمده از منازعات ژئوپلیتیک و استعمار نوین، همواره با معمایی هستیشناختی مواجه بودهاند: چگونه میتوان بر مردمی حکومت کرد که تاریخ، فرهنگ و نمادهایشان با منافع بیگانهای که آنان را بر سر کار آورده، در تضاد است؟پاسخ به این معما، نه در کارآمدی اقتصادی یا عدالت اجتماعی، بلکه در راهبردی تهاجمی علیه «حافظهٔ جمعی» نهفته است.این مقاله با بهرهگیری از نظریههای هویت ملی و تحلیل نمونههای تاریخی، استدلال میکند که تخریب نمادهای ملی (از پرچم و سرود گرفته تا شخصیتهای تاریخی و زبان)، نه یک عارضه، بلکه «مأموریت ذاتی» این دولتها برای مابتدایتزدایی از گذشته و تحمیل هویت جایگزین است.
متن
درآمدی بر پارادوکس مشروع کاریت:هر حکومتی برای بقا به دو رکن نیاز دارد: «زور» (قدرت قهری) و «رضایت» (مآغازیت). در دولتهای ملی مدرن، مشروع کاریت اغلب از صندوقهای رأی یا ایدئولوژیهای بومی ناشی میشود. اما حکومتهای دستنشانده (Puppet States) که برآمده از فشار نظامی خارجی، کودتاهای نیابتی یا وابستگی اقتصادی فراگیر هستند، در کسب رضایت مردمی با بحرانی بنیادین روبهرویند؛ چراکه نخستین گام شکلگیری هر ملت، «روایت مشترک» از گذشته است و این روایت، معمولاً با داستان مبارزه با بیگانه و استقلال گره خورده است.فرانسیس فوکویاما در بحث «تیموس» (عزتطلبی) اشاره میکند که انسانها نه تنها برای نان، بلکه برای «به رسمیت شناخته شدن» میجنگند. نمادهای ملی - اعم از پرچم سهرنگ، سرودهای حماسی، آرامگاههای شاعران کهن یا میدانهای تاریخی - کانونهای این بهرسمیتشناسی هستند. آنها حلقهٔ اتصال نسلها و یادآور «ما»ی جمعی در برابر «دیگری»اند.حال اگر فرماندهی یک کشور در دستان کارگزارانی باشد که بهوضوح وابستگی خود را به «همان دیگری» (قدرت بیگانه) نشان میدهند، طبیعیترین واکنش مردم، مقایسهٔ وضع موجود با شکوه گذشته خواهد بود. در این میان، نمادهای ملی به آینهای تبدیل میشوند که زشتیِ وابستگیِ در زمان حاضر را در برابر شکوهِ استقلالِ دیروز آشکار میسازد.بنابراین، بقای این دولتها نه در پاسخ به خواست مردم،بلکه در «تاریککردن آینه» تعریف میشود؛ یعنی تخریب یا تحریف نمادهایی که یادآور آن دوران طلایی است.
مبانی نظری؛ چرا نمادها تهدید محسوب میشوند؟برای درک این مأموریت تخریب، باید به کارکردهای سهگانهٔ نمادهای ملی توجه کرد:
۱. کارکرد انسجامبخشی: نمادها مانند چسبی عمل میکنند که اقوام و طبقات مختلف را در کنار هم نگه میدارد. بهعنوان مثال، حکومتهای دستنشانده در دوران استعمار کهن (مانند هند بریتانیا) تلاش کردند با ترویج زبان انگلیسی و حذف نمادهای پادشاهی محلی، شکافهای قومی را عمیقتر کنند تا «هند» بهعنوان یک کل واحد قابل دفاع نباشد.
۲. کارکرد مابتدایتبخشی تاریخی: مردم یک سرزمین، حضور خود را بر روی نقشهٔ جهان، مرهون پیروزیهای پدرانشان میدانند. تخریب تندیسها (مانند اقدام طالبان در تخریب تندیسهای بودا یا داعش در نینوا) یا حذف نام قهرمانان ملی از کتابهای درسی، تلاشی برای «جمهزدایی» از گذشته است. وقتی کودکی نتواند نام سرداران ملی کشورش را بهخاطر بیاورد، دیگر انگیزهای برای افتخار به خاک آن کشور ندارد.
۳. کارکرد دشمنشناسی: پرچم و سرود، مرزهای «ما» را از «آنها» مشخص میکنند. حکومتهای دستنشانده که خود را مأمور تحقق اهداف بیگانه میدانند، ناچارند این مرزها را مخدوش کنند. به همین دلیل، غالباً شاهد تغییر گفتمان از «ملیگرایی» به «جهانوطنیِ اجباری» هستیم؛ گفتمانی که نمادهای بومی را کهنهپرستانه و نمادهای بیگانه را مترقی جلوه میدهد.اریک هابسبام، مورخ شهیر، معتقد است بسیاری از سنتهای ملی «سنتهای ابداعی» هستند که توسط دولتها ساخته شدهاند.اما پارادوکس اینجاست که حکومتهای دستنشانده، نه برای ساختن چنین سنتهایی، بلکه برای «ویرانکردنِ» آنها مأموریت دارند؛ چراکه هر سنت بومیِ قوی، گفتمان وابستگی را به چالش میکشد.
مکانیسمهای تخریب؛ از نرمافزار تا سختافزار
مأموریت تخریب در سه سطح اصلی دنبال میشود که میتوان آن را به «جنگ نرم حافظهای» تعبیر کرد:
الف) تغییر در نظام آموزشی (تاریخزدایی)
آموزش و پرورش، قلعهٔ مستحکم هر هویتی است. حکومتهای دستنشانده بهسرعت دست به بازنگری کتابهای درسی میزنند. واقعههای تلخ و شیرین تاریخی یا حذف میشوند، یا با رویکردی منفی و سیاهنمایی روایت میگردند. اگر «قهرمانان ملی» به «دیکتاتورهای خودکامه» تبدیل شوند و «مقاومت در برابر بیگانه» به «تروریسم» تعبیر گردد، نسل بهروز نه تنها به گذشتهٔ خود افتخار نمیکند، بلکه از آن شرمسار میشود. این «شرمسازیِ تاریخی» ابزار کلیدی برای خنثیسازی هرگونه نهضت رهاییبخش در آینده است.
ب) نشانهزدایی از فضای شهری (جغرافیای سیاسی)
نامگذاری خیابانها، میادین و دانشگاهها به نام شخصیتهای ملی، نوعی «وارسیِ روزانهٔ هویت» است. در کودتاهای نیابتی قرن بیستم (مانند شیلی در دوران پینوشه یا ایران)، شاهد تغییر نام خیابانهای نمادین و جایگزینی آن با نام سردمداران نظامی بیگانه یا سیاستمداران وابسته هستیم. تخریب فیزیکی مجسمهها و بناهای تاریخی (مانند آتش زدن تختجمشیدِ نمادین در ذهنیت برخی جریانات یا غبارروبیِ کورِ کتیبهها) علاوه بر پاککردن خاطرهٔ جمعی، روحیهٔ یأس را در مردم نهادینه میکند.
ج) تهاجم به زبان و ادبیات اژ طریق کوتوله های مجازی
زبان، بستر اصلی اندیشه است. حکومتهای دستنشانده با ترویج واژگان بیگانه در رسانههای رسمی، سعی در فقرزدایی از دایرهٔ واژگان بومی دارند. تضعیف خط و یا جایگزینی الفبای محلی با خط لاتین (مانند برخی اقدامات در آسیای میانه)، قطع ارتباط نسل امروز با گنجینهٔ ادبیات کهن را به همراه دارد. وقتی شاعری مانند حافظ یا فردوسی برای جوانان غیرقابلدرک شود، ارتباط عاطفی با مفاهیم آزادگی، عدالت و هویت ایرانی از بین رفته است.
نیز تهاجم به فردوسی و سعدی و دیگر مشاهیر از طریق برنامه ریزی های اتاق فکرهایی که کنترلشان در دستان روسیه و انگلیس است (تجربه مشروطه)و امر به کوتوله های مجازی لرای یورش به این بزرگان سخن و زبان.
مطالعهٔ موردی؛ فرانسهٔ ویشی و افغانستانِ معاصر
برای روشنترشدن بحث، به دو نمونهٔ تاریخی متفاوت اشاره میکنیم که البته در عین تفاوت در بستر جغرافیایی، در «مأموریت» مشترک هستند:
۱. دولت ویشی فرانسه (۱۹۴۰-۱۹۴۴)
این دولت که با نیروهای نازی همکاری میکرد، نه تنها نظام جمهوری را برانداخت، بلکه دست به اقداماتی علیه شعار «آزادی، برابری، برادری» (نماد اصلی انقلاب فرانسه) زد و آن را با شعار «کار، خانواده، وطن» جایگزین کرد. هدف آنان، حذف میراث چپگرا و جمهوریخواه فرانسه و جایگزینی آن با ارزشهای محافظهکارِ وابسته به کلیسا و فاشیسم بود. آنان مجسمهٔ ماریان (نماد جمهوری) را از ساختمانهای دولتی جمعآوری کردند تا یادآوری استقلال و شورش علیه پادشاهی را از اذهان بزدایند. این اقدام هرچند کوتاهمدت بود، اما نشان داد اولین کاری که یک دولت غیرمردمی انجام میدهد، تغییر پرچم و نشانهای هویتی است.
۲. افغانستان در دهههای اخیر
اگرچه طالبان یک جنبش داخلی است، اما دولتهای وابسته به شوروی در دههٔ ۸۰ میلادی نیز با حذف نمادهای اسلامی-ملی و ترویج نمادهای کمونیستی، به دنبال دگرگونی هویتی بودند. اما نمونهٔ واضحتر، دورهٔ حضور نظامی امریکا و شکلگیری دولت مرکزی در کابل بود که اگرچه استقلال صوری داشت، اما بسیاری از روشنفکران معتقدند این دولتِ «دستنشانده»، در عمل به حذف نمادهای ملی (مانند پشتونوالی یا نشانهای تاریخی شاهنامه) در برنامههای درسی دامن زد تا جامعهای مطیع و بیهویت تربیت کند. شکست این پروژه نشان داد که هرچقدر هم نمادها را از سطح شهر جمع کنید، مادامی که مردم در خانهها به زبان مادری خود شعر میخوانند، هویت باقی خواهد ماند.
پیامدهای روانی و اجتماعی؛ از هویتزدایی تا مقاومت
این مأموریت تخریب، پیامدهایی دوگانه برای جامعهٔ هدف به همراه دارد که خودِ بیگانهگان معمولاً آن را پیشبینی نمیکنند:
الف) بحران هویت و آنومی (بیهنجاری)
در نسل اول، تخریب نمادها باعث سردرگمی عمیق میشود. مردمی که نه به گذشتهٔ خود ایمان دارند (چون تحریف شده) و نه به حال (چون وابسته و ذلیل است)، دچار افسردگی جمعی، فرار مغزها و بیشتر شدن آسیبهای اجتماعی میشوند. این شرایط دقیقاً همان چیزی است که یک دولت دستنشانده برای مهار جمعیت به آن نیاز دارد؛ جامعهای بیحرکت و محافظهکار.ب) تقویت مقاومت در سطح خرد (میکروپلیتیک)اما در نسل دوم و سوم، قضیه مفصلاً معکوس میشود. روانشناسی اجتماعی ثابت کرده که «ممنوعیت» و «تحریم نمادین»، ارزش یک چیز را چند برابر میکند. در دوران حکومتهای دستنشانده، خواندن یک شعر ممنوعه یا پنهانی پرچم ملی را بر بام منزل نصب کردن، به عمیقترین شکلِ مقاومت مدنی تبدیل میشود نمادهای ملی که پیشتر ممکن بود امری روزمره و حاشیهای باشند، در سایهٔ سرکوب، به هستهٔ مرکزی «منِ» یک فرد تبدیل میشوند و قدرت بسیجگری شگرفی پیدا میکنند.جالب است که حکومتهای دستنشانده اغلب در دام «پارادوکس سرکوب» میافتند؛ یعنی هرچه بیشتر علیه پرچم یا شخصیتهای ملی اقدام کنند، مردم پرچمهای بزرگتری در تظاهرات به دست میگیرند و آن شخصیتهای تاریخی را بزرگتر از پیش میستایند. در واقع، تخریب، خود ماشین تولیدِ اسطورههای بهروز است.
شکستِ اجتنابناپذیرِ پروژهٔ نابودی
در اتمام، باید اذعان داشت که مأموریت تخریب علیه نمادهای ملی، اگرچه در کوتاهمدت میتواند دستاوردهای تاکتیکی (مانند ایجاد رعب، سرکوب اعتراضات و تغییر گفتمان سطحی) داشته باشد، اما در میانمدت و بلندمدت، محکوم به شکست است. چراکه هویت ملی، صرفاً یک «ابژهٔ فیزیکی» در موزهها یا بر روی میدانهای شهر نیست؛ بلکه یک «سوژهٔ زنده» در ضمیر ناخودآگاه جمعی است.تاریخ نشان داده که بزرگترین امپراتوریهای جهان (از روم تا بریتانیا) نتوانستند هویت ملتهای زیر سلطهٔ خود را بهطور جامع نابود کنند. برعکس، آنچه باقی ماند، همان نمادهای مقاومت بود که امروز مایهٔ فخر آن ملتهاست.حکومتهای دستنشانده، همواره فاقد دو عنصر حیاتی هستند: «پشتوانهٔ مردمی» و «ریشهٔ تاریخی». لذا برای جبران این خلأ، ناچار به تخریب میراث دیگران متوسل میشوند، اما دقیقاً همین اقدام است که ریشههای حضور خودشان را نیز میخشکاند، زیرا هیچ ستمی نمیتواند شعری که در قلبِ یک ملت جای گرفته است را مصادره کند.بهیاد داشته باشیم که باقیماندن یک نماد ملی، نیازی به محافظت دولتی ندارد؛ بلکه با هر نسلی که بر روی خاک آن سرزمین متولد میشود، در خون و گویش او جریان مییابد. مأموریتِ تخریب، شاید در ابتدا هراسانگیز به نظر رسد، اما در نهایت، خودِ مأمورانِ این تخریباند که تبدیل به لکههای ننگینِ تاریخ میشوند و نمادها، بازهم بر فراز تاریخ میدرخشند.
منابع
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی