عنوان مقاله: ریشههای چپ مارکسیستی و زمان ابراز وجود رسمی آن: کاوشی در تبارشناسی اندیشه از افلاطون تا پسامارکسیسم
نویسنده: رامین یوسفی
دکترای زبان و ادبیات فارسی،دانشگاه آزاد،واحدعلوم و تحقیقات تهران
چکیده
چپ مارکسیستی بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین جریانهای فکری‑سیاسی مدرن، ریشه در بستر تاریخی انقلاب صنعتی و بحرانهای اجتماعی سدهٔ نوزدهم دارد، اما بنمایههای نظری آن را میتوان تا فلسفهٔ سیاسی یونان باستان پیگرفت. این مقاله با رویکردی تبارشناسانه، نخست به آرای افلاطون و ارسطو دربارهٔ برابری، عدالت و مالکیت خصوصی میپردازد و بیانگر است که چگونه این اندیشهها زمینهساز صورتبندیهای بعدی «اشتراکگرایی» شدهاند. سپس، با تمرکز بر مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) بهعنوان سند رسمی ابراز وجود مارکسیسم، زمینههای فکری و تاریخی آن تحلیل میشود. در ادامه، با ارجاع به پسامارکسیسم و «پسا مارکسیسم»،نسبت میان مارکسیسم ارتدکس و جریانهای فکری پسا‑ساختگرا واکاوی میشود. پرسش اتمامی مقاله آن است که آیا مارکسیسم بهمثابه یک پروژهٔ فکری‑سیاسی، فرصت بازاندیشی بنیادین را یافته است یا در ساختار جزمانگارانهٔ خود اسیر مانده است؟
واژگان کلیدی
مارکسیسم،پسامارکسیسم،بازاندیشی،مالکیت خصوصی،مانیفست کمونیست.
مقدمه
مارکسیسم در اواسط سدهٔ نوزدهم بهمثابه یک «سوسیالیسم علمی» در برابر سوسیالیسمهای آرمانگرا پا به عرصهٔ وجود نهاد. بااینحال، پرسش از ریشههای این جریان فکری، پژوهشگر را از متن انقلاب صنعتی فراتر میبرد و به اعماق فلسفهٔ سیاسی یونان باستان میرساند. افلاطون در جمهوری با نقد مالکیت خصوصی و طرح جامعهای مبتنی بر اشتراک دارایی، و ارسطو در نقد این آرمانشهر، نخستین گامها را در صورتبندی نظری «اشتراکگرایی» و «عدالت اقتصادی» برداشتند. این مقاله درصدد است تا ضمن بازسازی این تبار فکری، نقطهٔ عطف ابراز وجود رسمی مارکسیسم را در مانیفست ۱۸۴۸ شناسایی کند و سپس با عبور از آن، به سرنوشت این اندیشه در دوران پسامارکسیسم و قابلیت بازاندیشی در آن بپردازد.
متن
ریشههای کلاسیک: افلاطون، ارسطو و مسئلهٔ برابری و مالکیت:
افلاطون و نقد مالکیت خصوصی
افلاطون در جمهوری، منشأ پیدایی جامعه را در ناکفایی طبیعی انسان میداند؛ «هیچ فردی خودکفا نیست؛ بلکه به چیزهای بسیاری نیازمند است». از اینرو، همکاری اجتماعی امری ضروری مینماید. او مالکیت خصوصی را عامل فساد و تفرقه میداند و برای طبقهٔ پاسداران (حاکمان و جنگاوران)، زندگی اشتراکی را تجویز میکند که نهتنها شامل دارایی، بلکه زن و فرزند نیز میشود. این طرح که برخی مفسران آن را «کمونیسم مفصل» خواندهاند، بر ،برابری اساسی در میان پاسداران و الغای مالکیت خصوصی در آن طبقه استوار است.
ارستو؛ نقد واقعگرایانهٔ کمونیسم افلاطونی
ارستو، شاگرد منتقد افلاطون، با رویکردی واقعگرایانهتر به نقد این آرمانشهر میپردازد.او استدلال میکند که فرض دستیابی به برابری مفصل برای همگان و اشتراک مطلق دارایی، «غیرمنطقی» است. از نظر ارستو، «کسانی که اشیا را مشترکاً در اختیار دارند، بیشتر از کسانی که مالکیت خصوصی دارند، درگیر نزاع میشوند».او برخلاف افلاطون، از نهاد خانواده و مالکیت خصوصی دفاع میکند و آنها را برای ثبات و نظم اجتماعی ضروری میداند. بدینسان، جدال بنیادین میان «اشتراکگرایی» و «مالکیت خصوصی» که بعدها در کانون منازعات مارکسیسم و لیبرالیسم قرار میگیرد، نخستین بار در مکالمهٔ افلاطون و ارستو صورتبندی نظری میشود.
ابراز وجود رسمی: مانیفست کمونیست ۱۸۴۸
زمینههای تاریخی و فکری
مارکس و انگلس از تابستان ۱۸۴۴، هنگام دیدار در پاریس، همکاری منظم خود را آغاز کردند. پاریس در آن زمان کانون انقلابیون اروپا بود و هر دو اندیشمند تحت تأثیر هگلیسم چپ و نقد ماتریالیستی لودویگ فویرباخ از هگل قرار داشتند. انقلاب صنعتی و گسترش سرمایهداری، پرولتاریای عظیمی پدید آورده بود که فقر و بیعدالتی آن، زمینهٔ عینی برای طرح یک ایدئولوژی انقلابی را فراهم میکرد.
مانیفست بهعنوان سند بنیادین
مانیفست حزب کمونیست که در اواخر فوریهٔ ۱۸۴۸ در لندن ارائه شد, بهدرخواست اتحادیهٔ کمونیستها بهعنوان بیانیهٔ برنامهای این جنبش تدوین گردید. این جزوه که بعدها بهعنوان یکی از تأثیرگذارترین اسناد سیاسی جهان شناخته شد, رویکردی تحلیلی به مبارزهٔ طبقاتی دارد و با جملهٔ مشهور «تاریخ تمام جوامع موجود تاکنون، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است» آغاز میشود. مانیفست نهتنها نقطهٔ عطف ابراز وجود رسمی مارکسیسم، بلکه نخستین سند کمونیسم علمی و نخستین برنامه برای جنبش جهانی کمونیستی بهشمار میرود.
از مارکسیسم ارتدکس تا پسامارکسیسم: خوانش محمدرضا تاجیک
پسامارکسیسم؛ بدعت یا بازاندیشی؟
محمدرضا تاجیک در کتاب «پسا مارکسیسم و پسا مارکسیسم» (انتشارات علم، ۱۳۹۲)، پرسش محوری را مطرح میکند: «چرا در زمان حاضر میبایست، به بازاندیشی پروژهٔ سوسیالیسم بیندیشیم؟». او با ارجاع به ارنستو لاکلاو و شنتال موفه، دو نظریهپرداز برجستهٔ پسامارکسیسم، بیانگر است که این جریان فکری درصدد است با بهرهگیری از روش واسازی دریدا، شالوده و ساختار مارکسیسم ارتدکس را بهچالش کشد. لاکلاو و موفه از یکسو به چالش «تقلیلگرایی، جوهرگرایی و جهانشمولی» مارکسیسم کلاسیک برمیخیزند و از سوی دیگر، جامعه را از دریچهٔ «عناصر مستقل و دارای هویتی خاص» تحلیل میکنند.
مرگ مارکسیسم یا تولد دوباره؟
تاجیک در این اثر، از «ویرانههای مارکسیسم ارتدکس» سخن میگوید که بر آنها «نهالی به نام پسامارکسیسم» در حال روییدن است؛ نهالی که هم نشانی از «بدعت» و هم نشانی از «بداعت» در خود دارد. او با تکیه بر جریانهای نظری متنوعی چون واسازی دریدا، تبارشناسی فوکو، روانکاوی لاکان و پدیدارشناسی هوسرل، افقی فراسوی مارکسیسم ارتدکس میگشاید. از این منظر، پسامارکسیسم نه بهمنزلهٔ «مرگ» مارکسیسم، بلکه بهمنزلهٔ «باززایی» آن از طریق نقد بنیادین و گشودگی به دیگر سنتهای فکری تفسیر میشود.
آیا مارکسیسم فرصت بازاندیشی داشت؟
پرسش اتمامی این مقاله، پرسشی است که خود تاجیک نیز در کانون دغدغههای خود قرار داده است: آیا مارکسیسم بهمثابه یک پروژهٔ فکری‑سیاسی، توانسته است خود را در بوتهٔ نقد و بازاندیشی قرار دهد؟ پاسخ روشناندیشان پسامارکسیست منفی است؛ از نظر آنان، مارکسیسم ارتدکس در دام جوهرگرایی و تقلیلگرایی اقتصادی اسیر مانده و از گشودگی به دیگر ساحتهای هویت (جنسیت، نژاد، زبان و...) بازمانده است. بااینحال، برخی جریانهای درونمارکسیستی همچون مارکسیسم تحلیلی و آلتوسریانیسم را میتوان کوششهایی برای بازاندیشی در سنت مارکسیستی دانست.
بهنظر میرسد که بحرانهای نظری و عملی مارکسیسم – از مناقشهٔ تتازهنظرطلبی در اوایل سدهٔ بیستم تا فروپاشی اتحاد شوروی در ۱۹۸۹ – خود گویای آن است که این سنت فکری نهتنها فرصت بازاندیشی داشته، بلکه ناگزیر از آن بوده است. آنچه محل اختلاف است، نه اصل ضرورت بازاندیشی، بلکه نوع و دامنهٔ آن است: آیا بازاندیشی باید در چارچوب ارتدکس صورت پذیرد (همانگونه که رفرمیستها میخواهند) یا مستلزم عبور از خود مارکسیسم است (همانگونه که پسامارکسیستها بر آن اصرار میورزند)؟ تاجیک با طرح این پرسش، خود را در میانهٔ این مناقشه جای میدهد و راهی میانه را پیش مینهد: استفاده از ابزارهای نظری پسانوین برای نقد ساختار مارکسیسم ارتدکس، بیآنکه ضرورتاً از پروژهٔ رهاییبخش سوسیالیسم دست بردارد.
خروجیگیری
ریشههای چپ مارکسیستی را در دو سطح باید جست: سطح نظری‑فلسفی که تا افلاطون و ارسطو و مناقشهٔ آنها بر سر «اشتراک» در برابر «مالکیت خصوصی» قابل پیگیری است، و سطح تاریخی‑اجتماعی که در بحرانهای انقلاب صنعتی و ظهور پرولتاریا بهمثابه نیرویی سیاسی شکل میگیرد. ابراز وجود رسمی این جریان فکری با انتشار مانیفست کمونیست در ۱۸۴۸ رقم خورد؛ سندی که تا در زمان حاضر یکی از تأثیرگذارترین بیانیههای سیاسی جهان باقی مانده است. اما سرنوشت مارکسیسم در سدهٔ بیستم و بیستویکم، ضرورت بازاندیشی در بنیادهای آن را آشکار ساخت. آثاری چون پسا مارکسیسم و «پسا مارکسیسم» اثر محمدرضا تاجیک، کوششی جدی در جهت این بازاندیشی است که با بهرهگیری از سنتهای فکری پسانوین (واسازی، تبارشناسی، روانکاوی و پدیدارشناسی)، افقهای تازهای فراروی پروژهٔ سوسیالیسم میگشاید. بهنظر میرسد که مارکسیسم نهتنها فرصت بازاندیشی داشته، بلکه این بازاندیشی شرط بقای آن در عصر پسامدرن است؛ پرسش اینجاست که آیا این بازاندیشی در چارچوب ارتدکس ممکن است یا مستلزم عبور از خود آن است.
منابع و مآخذ
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی