خرید بک لینک

خواب در تابستان( رضا 1)


اى ابرِ عجیب
که شبهای دراز
برفراز می شوی

1 گفت و صبر کرد
چون صدای ساعت دوری ِشنید
گفت:
بخواب بچه ی بیچاره!

او مرکبی به خواب می دید
که به دنیایی
به کلی خراب میرفت
از آن دورتر ستاره ای بود
که از زورِ خستگی به خواب می رفت

موسا بلند گفت:
ای ابر سفید
ای وکیل زمستان
اگر دوباره بیدار شدم
کاری خواهم کرد
کارستان.

برقی زد و گریست(رضا زاهد)
یک ستاره ی اصلی بود
من که اسم نمی برم
با صورت خیلی زیبا
عاشق خوبی هم داشت
شما که ندیده اید
یک عاشق بی همتا

هر چه می گفت ستاره نامفهوم بود
از همان اوّل
آخر کار، معلوم بود
بعد
بس که حرف های بی ربط
پشت هم نجوا کرد
ستاره شیوه ی جدیدی پیدا کرد
این که هیچ نزد دیگر حرف
سفید و سرد شد
همچون برف

حالا
در تاریکی ی آن بالا
کاری به هم ندارند

گاهی به جای برف
ستاره می بارند.

رضازاهد: تعطیل شده بود

تعطیل شده بود

سپیده سر نمی زد و همچنان
خفتگان مرده وار
اشک در لانه ی مار
می باریدند
زیرا که زهدان دریده ی شب
ورق می خورد و نم پس نمی داد

معلوم شد که قابله های عرق ریزان
از تاریکی ی آن زندان
فهمیده اند
که روز دیگری در کار نیست

آن خفتگان
ولی همچنان
با تارترین تنبور
وِزوِز و قار قار می کردند
مثل اندام دردناک وحوش
که زیر بار ساعتِ آخر
صدایی از شکستن
در غار می کنند

دنبال خانه ی 1 می گشتم
خطی از پاسخی همگانی دیدم
به دیواری که در نداشت و زار می زد
با نگارشی سرد
جایی برای تو دیگر نیست
لیلاجِ پیر
برگرد.

.زاهد،رضا.۱۳۹۰.شعر هم تمام می شود،تهران: نشر آوانوشت.

.زاهد،رضا.۱۳۹۴.1'>کتاب هاب موسا مرعشی. چاپ دوم.تهران: انتشارات آوا نوشت.

احمدرضا چگنی(سه شعر)

۱

تمام دست تو روز است

و چهره ات گرما

از عشق

اگر به زبان آمدیم فصلی را باید

برای خود صدا کنیم

تصنیف ها را بخوانیم

که دیگر زخم هامان بوی بهار گرفت

۲

دستی از پشت خوابهات
بر آیینه اتاقت
اندوه لبهای بسته را
رسم می کند
که شعر من است.
صبح
تاجی از آواز خروسان
بر آیینه می ریزد
ظهر
لباس ها و ظرف ها را
در آیینه می یابی
و وقت غروب
کودکی را می بینی

که با ساقه سبز رویا به دهن
بر قصه های نشنیده روانست.


این صدا


این صدا
که به رویه ی عطرسای من
نزدیک می شود
بازتاب نفس منست
بر فنجان در دست تو
-پرشده بانگاه های قطره قطره-
باز گشته از سیر دنیاها
پوسته های زمینی ش را
از کنار خود و از خود
فرو می ریزد.

هوشنگ آزادی ور سه شعر

(۱)

شیهه در چادر
خداش در حنجره افکند
و لرزه بر نطفه ی آدمیان

درد می آید
از ریشه تا به ساق
و سبك بر چهار كو به ى نعل
کُمیت از درد بر می آید
- چیست این سوره ی سوسوزن
والعصر !

خون کرشمه ی کافرانه و
درد
سایه ساری ویرانه می نهد برجای

دگر تیر باید
موی این دیزه را و
خون بر پستان
تاش
مرگ شهید را دریابد
حیران بر راه و
پیچان بر یال بلندش
ذوالجنا ح مبارک می شود.

(۲)

های های های
های های
های های های
های
های
های
های های های
های های
های های های های
بر زخمهای من
گل سرخستان
بیگانه ای به تفرج آمده.

(۳)

پروانه ای که رگها را می شکافد

من اینجا
ایستاده ام
با بلوط سینه ی ماه
و باریکترین ریسمان بر حلقومم
گره ای ست سخت تر از عشق

گفتند چگونه ای
نشستم و برخاستم و از کتفم
سیاره ای زوزه کشید
که منم.

برچسب: نویسنده: باربد حکیمی تاريخ: شنبه 18 آذر 1402 ساعت: 14:42

صفحه بندی