"1"
چهار آخشیج را به هم می آمیزم
به شیوه ی "شعر بانوی" کمیژه مویم!
و از دهلیزهای مجازی
خودم را به سیب گونههات
به آهوان چشم هات
به گردنه های حیرانت می رسانم
و پر میگیرم تا فرغانه
تا بازهای شکاری مغولستان!
و با حکمت تپش قلب سموران
فرو میروم در شکاف درختی از ارژنگ
و چون فاختهای اندوهگین از بام خانه مانی
برادران صلبی ام را از "سین کیانگ" فرا میخوانم:
هی گئو...گئو...گئو...
که چرا دیگر از بنادر مدیترانه
آوازهای مادی به گوش مان نمیرسد؟!
-دنیا پیر بی دندانی ست
که از همسرایی شرمش می آید-
میخواهم تنهایی ام را با خدا
و طوایف تُرکم تقسیم سازم!
بر شانه ی ابری بنشینم و
بر کنگرههای کسری
دلتنگیم را سخت ببارم
کافیست این همه تمثیلات غار افلاتونی و
عالم سایه ی زرتشت!
چه کسی بود که تنهایی را دوست داشت؟!
بیاید آنقدر نثارش خواهم کرد
تا ازل پیش چشمانش "شوش" شود؟!
میخواهم با شروههای بوشهری و
سُرو های مادران ایلم
جانم را بر یال اسبان ببافم و
آرام بگیرم
در جوشش هورقلیا
من خدا که نه!
اما خودِ خودِ دانای کل این متن ام!
.............................................
گئو : برادر بزرگ .برادر در بختیاری
جمعه : ۱۷.آذرماه.۱۴۰۲
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی