تفنگ داشت آماده میشد
تا برود به گفتگوی تمدنها
تا تقابل فرهنگ خیابانها
دست رویش را شست
(یعنی که وضو گرفت)
با یک بار گلنگدن
خلط گلویش را پاک کرد
یکی از شانههایش را عقب داد
یکی از چشمانش رابست
و خال پیشانیاش را
که در آیینه دیده بود به یاد آورد
نفس را در سینهاش حبس!
اما مشتها او را گلوله باران کردند
تفنگ از خیابان با دو چشم لال
نزد اربابش بازگشت
و بیلها دسته جمعی
برای ارباب و کلاشینکف
در بهشت موعودی که به هم وعده داده بودند
خانهای مستطیلی حفر کردند!
همواره در انقلاب و اعتراضات است
که بیلها و تفنگها
زبان یکدیگر را خوب میفهمند؟!
۲ شهریور۱۴۰۳
برچسب:
نویسنده: باربد حکیمی