خرید بک لینک

1 گری در شعر امروز: 1 1


نوشته که به مناسبت یکصدمین سال تولد 1 یوشیج تنظیم گردیده و کوشیده شده در آن دو برایند زیبایی شناختی شعری در رابطه با خاستگاه طبیعی و بومی و در فضای فرهنگی اولیه ی شعر، از دو شاعر- یکی استاد پیشرو و دیگری شاگرد و دنباله رو- در دو منطقه مقابل یکدیگر( شمال و جنوب) مورد بررسی شتابان آمیزی قرار گیرد، به هیچ وجه قیاس و مقابله و امتیاز و نمره دادن و گرفتن نیست. به زبان ساده، این نوشته به پاسخ پرسشی و به درخواست دوستان ای نوشته شده که در کار تدوین کتابی درباره نیما، و مخصوصاً ویژگیهای بومی آثار او هستند و به فکرشم رسیده که پاسخ من، به سبب خصوصیات آشکار بومی گری در شعرم، بر این مایه تازه یا کمتر بررسی شده، بتواند گره گشای نکاتی در چگونگی رابطه ی شعر و محیط و فرهنگ محیطی باشد که شاعر و شعر از آن برخاسته اند. بی تردید یکی از ویژگی های شعر نیما و از شاخص های عمده ی آن، دارا بودن صبغه و سلوک بومی گری است. آدم های کنجکاو هر شعری از نیما را بخوانند، جابه جا، رنگ ها و نشانه های طبیعت و زندگی و رسوم و رفتار و حتی گفتار مازندرانی را در آن خواهند یافت. این جلوه های سرزمینی گاه تصویری محض اند( مثل "کار شب پا" که روایت تراژیک یک پاینده ی مزرعه برنج است و تمامی عناصر به کار گرفته شده در آن "اوجا"،" تیر رنگ"،"کپه"،"بینجگر"،"کله سی"،"نپار"و... همه محلی اند، و نه تنها واژه ها و نام ها، که رفتارها و منظره ها نیز به سادگی و روشنی یادآور زندگی و مزارع برنج و جنگل ها و جانوران شمالند.)گاه، جاها و جلوه های آشکار طبیعت و نام های خاص، محور و قائمه شعر و حتی فکر شعر قرار می گیرند به یاری واژهها و اصطلاحات خاص، اندیشههای- چه بسا سیاسی- را بازگو می کنند:( صبح پیدا شده از آن طرف کوه"ازاکو"،اما/"وازنا"پیدا نیست...) که آزاد کوه و قله وازنا مدخل و محور تصاویر شاعرانه و کنایات سیاسی اجتماعی شده اند. گاه نیما حتی نوع محاوره و اصطلاحات روزمره شمالی را وارد شعر می کند. بی آنکه اندیشناک غیبت خصلت بلاغتی و فصاحتی آنها باشد. در شعر"ماخ اولا"- که خود نامی مازندرانی بر یک دره و یک رودخانه است- می سراید:
ماخ اولا پیکره ی رود بلند
میرود نامعلوم
می خروشد هر دم
می جهاند تن، از سنگ به سنگ
چون" فراری شده ای"
( که نمیجوید راه هموار)
می تند سوی نشیب
می شتابد به فراز
می رود بی سامان
"فراری شده"-به جای" فراری"،" متواری"یا "گریزان"، در واقع اصطلاحی است که در مورد کسانیکه در دوران و حکومت خانخانی، یا بعد ها اجباری، از چنگ زور و قانون می گریختند به کار برده می شد.( این نکته را دوستم ابوالقاسم فرقانی اهل مازندران، ادیب و فاضل گرانمایه، برایم توضیح داد) که تقریباً فقط در حوزه زبانی آن حدود می گنجد، ولی در جای دیگر نشنیدهام. این گرایش نیما به طبیعت و خلق و خوی روستایی مازنی، اولا مختص یک شعر و دو شعر نیست و در تمام شعرها، مکاتبات و اشارات او وجود دارد. ثانیا نیما شعر های فراوانی به گویش مازندرانی سروده ، آنچه اضافه بر این چند و چون قابل یادآوری است، انگیزه و چگونگی کارکرد ادبی نیما در این عرصه است، و اینکه نیما چه تعدادی از این گرایش و آمیزش با طبیعت خود دارد. آیا انگیزهای- مثلاً ناسیونالیستی- او را به این کار برانگیخته؟ یا اینکه او فقط یک شاعر مازندرانی است، و از ادبیات کلاسیک و بلاغت ادبی و زبان فارسی کم اطلاع بوده است،؟ برای اینکه به پاسخ درخوری برسیم باید به دو نکته اساسی در زمینه شاعری، و نوآوری در شعر، توجه و اشارتی مختصر داشته باشیم:الف. تقدیر شاعری و هر هنر دیگری، در کودکی و در روند شکل گیری شخصیت کودک، رقم زده می شود. به تعبیری، ودیعه را ناخواسته، طبیعت و رخدادهای زندگی و زمانه و تربیت اولیه، هنگامی که کنار دل و در خون و محفظه ذهن و تار و پود وجودت می گذارند که تو هیچ ارادهای به سمت آن نداشتی تا بخواهی یا نخواهی اش. و چون این مهم را پذیرفتیم، خود به خود پذیرفته ایم که: ساختار اولیه ذهن و زبان شاعر، از همان دوران کودکی و نوجوانی، بیش از هر چیز و هر کس، از محیط و فضای ملموس دور و برش مایع و ملات می گیرد و تغذیه می شود. و گوشت و خون برمی دارد. به زبان دیگر، شاعری و هنرمندی، از کتاب و قلم آغاز نمی شود،بل که از لالای مادر، صداهای طبیعت، رخدادهای روزمره، و فضای خانه و خانواده و قوم و قبیله این نشات می گیرد، و بعدها ست که از کتابها و در کتابها ام واری پیدا میکند و تشخص مییابد و مکان و مقام خود را در ادبیات و هر هنر دیگری به دست می آورد. حال اگر نگاهی کوتاه به محیط کودکی نیما بیاندازیم، پیشزمینه و زیرساخت بسیاری تخیلات و حتی تفکرات نیما را می توانیم از زبان خود او بشنویم و بشناسیم:" زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخی بانان گذشت، که به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق و قشلاق می کند و شب بالای کوه ها، ساعات طولانی با هم دور آتش جمع میشوند. از تمام دوره بچگی خود، من به جز زد و خورد های وحشیانه و چیز های مربوط به زندگی کوچ نشینی و تفریحات ساده ی آنها در آرامش یک نواخت و کور و بی خبر از همه جا چیزی بخاطر ندارم". وقتی چنین فضای مه آلود و غمناکی را در نظر مجسم می کنیم، خواندن شعری به نام "اجاق سرد"، گرچه به خاطر طنین نوستالژیکش، غمگین مان می کند. اما لذت شعر را هم دو چندان می سازد:
مانده از شبهای دورادور
بر مسیر خاموش جنگل
سنگ چینی از اجاقی خُرد
اندرو خاکستر سردی...
چقدر حس و حال کودکی نیما در این شعر زبانی پیدا کرده، آشکار و انکار ناپذیر است. از این رو شاعر دیگر نیز آمده است که از گذشته خود می گوید:
" عناصر مادی و تصوری زندگی گذشتگان تو- مثل اکنون کودکی تو- اندک اما برای معماری قلعه های خیالی ذهن ساده ی تو کفایت می کردند. گذشتی داغان شده و داغ شکست خورده! خانخانیِ محکوم به زبان ولی دارای نیمه جانی با سیمایی کین توز و انتقام جو. میراثی از داستانها و برج و باروهای نیمه ویران- یانیمه آباد!- پژواک شلیک های گهگاهی در کوه( به خیال تو وقفه ناپذیرش مییافت) خبر کشته شدن یاغی های سرگردانی که تو گروهی شکست ناپذیر میدانستی شان؛ با چاشنی شیهه ی اسبان و ناله مردان و شیون زنان و گریز دختران از برابر هیکل های گنده و چهره های سرخ و زمخت "امنیه ها". گرسنگی و فرار و حبس زندگی در درهها و مغاره ها... همه چیز به سوی بی رنگی می رفت..." و بعد که شمرده تا آخرین چکاوک را میخوانی، غربت و برهوت رو روستایی را بهتر می توانی شناخت:
پریده رنگ
پرید رنگ و فرسوده است زمان
پریده رنگ و فرسوده است فضا
و خانه ها و باد
و چه چیز ها و خاک
تمام کودکی من پریده رنگ و فرسوده است.
آن آب های کوتاهِ بی خیز گاه
آن آب های بی ماهی- بی ماه
چه چشم هایی در باد دارند
که چشمه هایی در وهم-در عطش خویش-
آن دشت های خم شده در رهگذار باد و زمان
آن مرد های خم شده بر انحنای
دشت
آن داس های گرسنه- با دندان های چرکین
که باد می دروند
که بافه های نارس و خشک عمر
آن اسب های لاغر بیمارگون
که دور دست های فراموش را
پای افق
در زیر پلک های غمگین
و مژه های خشک غبارآلود
می پایند...
این تصاویر و این زبان، که در زمانی نه چندان دور و دیر، از قلم شاعری اکنون شهرنشین و درس خوانده جاری شده، اگر با خون و ذهن کودکی او آمیخته نشده بود، چگونه چنین، به آوازی اندوهبار بدل میشدند؟ و اگر غیر از همان برهوت و عناصر مادی و غیر مادی آن، ساختار چنان شیری را به وجود میآوردند آیا اصالتی بر زبان شعر مترتب میشد؟
ب: وجه عمده ی بر اساس نو1 نیمایی را آغاز گری او از طبیعت و فرهنگ بومی تشکیل میدهد. اگر نیما نیز، پس از کشف استعداد شاعری خود میخواست از کتابها آغاز کند، چه بسا به شاعری چون بهار و پروین اعتصامی تبدیل می شد، یا بیشتر یا کمتر، و طبعاً قافله سالار مکتب تازه ی شعری نمی توانست باشد. نیما خود در نوشته ها و مکتوباتش مکرر توصیه میکند که: با تو چشم خود به جهان بنگرید. عینک عاریتی و عادتی را کنار بگذارید تا هستی را حس کنید و زبان شما مستقیماً از وجود شما به طنین آید نه از حافظه و آموخته های کهنه و آموزه های از رونق افتاده. اگر این توصیه ها، به عنوان نخستین حکم اصیل شاعری پذیرفتنی باشد، نگاه نیما به اطرافش و ترنم او در فضای نمناک دیارش و از دهان شالی کاران و شب پایان؛ و زبان سنگین و آرام و ناهموار ش طبیعی ترین و صادقانه ترین شیوه و شگرد نزدیک شدن به شعر امروز بوده- و خواهد بود. اینکه آیا فرهنگ بومی توانا خواهد بود که تا آخر، شاعر را یاری کند و کلام او را از میان کوهساران و جنگلهای بارانی مازندران( و از این سو دشتهای لخت و تفتیده ی دشتستان) به آفاق ایران و جهان برساند، مسئله پیچیدهای نیست، و پاسخی منفی دارد و نیازی به پیش کشیدن چند چون ای هم نیست. فرهنگ محدود بومی فقط قادر است شاعران بومی سرای آشنا و یا گمنامی مثل فایز دشتستانی و نمونه های متعدد او را به وجود آورد و به آواز برساند. فرهنگ بومی برای شاعری که به جهانبینی دیگر گونه میرسد، میتواند سکوی پروازی اصیل و بلند باشد،که پریدن را، از خاستگاه خود دورتر و دورتر شود و قلمرو های دیگر را بپیماید و جهان های دیگر را کشف کند. با این حال،یک نکته ی بدیع ولی نه بدیهی، در این میان گفتنی است، و آن اینکه، شاعر آغازگر از سرزمین و زاد و بوم خود، هر قدر پرواز بلند تر داشته باشد، همیشه نیم چرخی و گاه تمام دایره ای به سمت خاستگاه خود خواهد داشت. زیرا آن چه بافت و تاب ریسمان پرواز او را پرداخته، جنس اولیه ی خود را در زادگاه دارد و به گونه ی جاذبه ای عمل می کند که گریز از مرکز را به جای فرار و رهایی در هوا و فضا به گردشی در مداری مشخص مبدل می دارد تا همیشه نظمی و سبک و سیاقی برای شاعر وجود داشته باشد. حضور این قاعده ی کلی و ویژگی اصولی این است که شعر نیما را در عین سرزمینی زمینی و در عین زمینی سرزمینی نگاه می دارد. شعر معروف روی بندرگاه، نوسانی مدام بین" خانه" و" همسایه"- سرزمین و زمین دارد- در همان لحظه که "خانگی" است "جهانی" است. و در همان دم، که جهانی خانگی است:
آسمان یکریز می بارد
روی بندرگاه
روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه
روی'آیش"ها که "شاخک" خوشه اش را می دواند
روی "نوغانخانه"- روی پل- که در سرتاسرش امشب
مثل این که ضرب می گیرند- یا آنجا کسی غمناک می خواند
همچنین بر روی بالا خانه ی همسایه ی من( مرد ماهی گیر مسکینی که او را می شناسی)
خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهی است.
ای رفیق من، که از این بندر دلتنگ حرف من با توست
و عروق زخمدار من از این حرفم که با تو در میان می آید از درد درون خالی است.
و...
هیچ آوای نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
چشم در راه شبی، مانند امشب، باد بارانی
وه! چه سنگین است با آدمکشی( با هر دمی رویای جنگ، این زندگانی)

این ویژگی در تمامی شعرهای نو نیما خودنمایی می کند.در "ری را"،"داروک"،"مهتاب" و خصوصا شعرهای بلندی مثل"ناقوس"،"پادشاه فتح"،'مرغ آمین" و غیره...

شمال و جنوب
مدرسه سن لویی و دبیرستان سعادت
برای اینکه اولاً همانندی های صوریِ پیدایش شعر نو بومی گرا- از دو شاعر- آشکارتر گردد و ثانیا، تفاوت دو شیوه ی سرایش یا دو سبک و سیاق زیر تاثیر دو گونه طبیعت و فرهنگ ثانوی مشخص تر شود، بد نیست اشارتی به ابتدای زندگی و تحصیل استاد و شاگردش- که این قلم کوچک باشد- داشته باشیم. نیما در چگونگی درس خواندن خود می گوید:" در همان دهکده که من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه باغها دنبال می کرد و به باد شکنجه می گرفت. پاهای نازکم را به درخت های ریشه و گزنه دار می بست، با ترک های بلند میزد و مرا مجبور میکرد به از بر کردن نامه هایی که معمولاً اهل خانواده ی دهاتی به هم می نویسند و... اما یک سال که بشر آمده بودم مرا همپای برادر از خود کوچکترم"لادبن" به یک مدرسه کاتولیک واداشتند. آن وقت این مدرسه در تهران به مدرسه عالی سن لویی شهرت داشت". نیما پیش از این مدرسه ، دوران ابتدایی را در مدرسه ی حیات جاوید تهران طی کرده بوده، ولی در همان مدرسه سن لویی بوده که هم با زبان فرانسه و هم زمان با شعر فرانسه آشنا شده، و هم از تعلیم معلم دانایی چون نظام وفای شاعر سود جسته است. اینها همه زمینه ی آن فرهنگ متعالی و والایی را فراهم آورد که شعر نیما از درههای جوش به تهران آورد و از تهران به جهان... اما سیر و سلوک شاگرد نیما، هرچند ظاهراً بیشباهت به کار استاد نیست، از محتوای دیگرگونه برخوردار است:من (نیز) دوران کودکی را در روستا گذراندم. از روستای خودم تا رانده شدم و در روستاهای اطراف لارستان فارس-همرکاب پدرهمیشه سرگردانم- به مکتب خانه رفتم و ترکه خوردم و قرآن و جوهری و گلستان و فلک ناز و... را یاد گرفتم. بعدها، پس از سالها آوارگی به بوشهر برگشتم و در دبستانهای فردوسی و گلستان دوران ابتدایی را گذراندم و به دبیرستان سعادت را یافتم. دبیرستانی که بنا به گفته ها و نوشته های فراوان، جزو معدود مدارسی است که بعد از دارالفنون در ایران دایر شده است. اما در زمان نوجوانی من فقط سه کلاس دبیرستانی داشت. در همین سالها من مشق دوبیتی(به شیوه فایز)و غزل و قصیده ای نکردم و کارهایم را در روزنامههای محلی( سنگلاخ، عرشه، دریا، کنار و...)چاپ شد. در آن روزگار( دهه ی ۲۰) بوشهر هنوز میراث دار استعمار بود و فرهنگ شهری، این باند را به قول مولوی"تُرک جوشی نیمه خام"و "حکیم غزنوی" هم نبودتا حرف "تمام"را بزند.باری،سال های بعد، استمرار تحصیل است و رسیدن به دانشسرای عالی و چاپ شعر و کتاب و... که نیازی به تکرار آن نمی بینم، اما دو نکتهی بدیع، یا در واقع دو تفاوت عمده در روی آوری دو شاعر از کوه به شهر، و از شور به شعر وجود دارد که گفتنی است:
۱- نیما در سرزمینی زندگی می کرد که سهم عمده ای در انقلاب مشروطه و سپس قیام های انقلابی مثل قیام میرزا کوچک خان داشت. من اما در دیاری متولد شدم و بالیدم که حکومت رضاشاه تازه فئودالها و گردنکشان محلی را سرکوب کرده بود، بی آنکه مردم دوران گذار از فئودالیسم بورژوازی را پیموده و فرهنگ تازهی جانشین فرهنگ کهن خود کرده باشند. به تعبیری بذله گونه: نیما از دیاری برخاسته بود که مردمش با دیکتاتوری جدید میجنگیدند، و من از دیاری که دیکتاتوری با مردم می جنگید. و وقتی به یاد میآوریم که نیما سال ها پیش از حضور دیکتاتوری بیست ساله به شاعری پرداخته و حتا نوآوری کرده، و مثلاً رمانتیسم به هنگام شرا در" افسانه" به جامعه ادبی عرضه داشته بوده، و بنده و امثال بنده در دهه ی ۲۰، به سختی و آبیاری شعرهای واسطه و میانه گیر(توللی و ...) به اوایل نیما رسیدیم، نکته ها بدیع تر می شوند.
۲- نیما مستقیماً از مکتب خانه به تهران و سپس به مدرسه سن لویی رفت. زبان فرانسه آموخت و با سمبولیسم و سورئالیسم فرانسه آشنا شد. من از مکتب خانه و دبستانهای روستایی به بندر بوشهر و دبیرستانهای سه کلاسه سعادت آمدم. جایی که هنوز سخنی از شعر امروز در میان نبود، و اندکی بعد خودمان( من و محمدرضا نعمتی زاده) بودیم که این ساز را در دیارمان کوک کردیم. نکتهای که از این مقایسه حاصل می شود این است که ما فقط دیر آمدگان سال و ما نبودیم برکه دیر آمدگان اندیشه بودیم. نیما پیشاپیش جامعه، نهضت خود را به کرسی نشانده بود و در دهه ی ۲۰ زیباترین شعر هایش را نوشته بود. ما در دهه ی بیست تازه مشق رمانتیسم می کردیم. یعنی در واقع همراه و هماهنگ کاروان کُند پوی جامعه بودیم، در حالی که نیما می رفت که از مرز نیمه دوم قرن بیستم عبور کند. با این همه، اعتراف به این تأخیر، به مفهوم کیفرخواست علیه شاعران بعد از نیما نیست.نیما، چنان که گذشت، این شانس را داشت از قلب جنگل به قلب شهر بزند.نوستالوژی نیما، در دهه ی اول قرن چهاردهم شمسی، پیوستن به انقلاب جنگل بود. او در این باره حتا وصیت نامه ی خود را هم،به صورت نامهای به برادرش، نوشت:" در این اواخر چندین مرتبه وقتی تنها گردش می کردم و تمام وقایع در پیش من مجسم می شد، خیال می کردم خودم را از بالای این کوه های بلند بیندازم و هلاک کنم، اما این خیالات من، مرا به یک خیال دیگر رسانید و آن این است که با خودم گفتم: چه می کنی؟ کمی صبر کن و کار دیگری را اقدام کن که اگر در کشاکش آن زنده هم نماندی، به مقصود اولیه ات رسیده ای... بعد از این نظریه ای که یافته ام یک زندگی تازه را می خواهم برای خودم بسازم: زندگی در جنگل ها و جنگ ها..." اما نوستالوژی من، دلخوشی های من، در هماهنگی با حرکت لاک پشتی جامعه و مردم دیارم، یاغی گر از نوع ابتدایی ترش بود. من افسوس اسب های بی سوار و میدانهای بی مرد را داشتم زیباترین سروده هایم"خنجرها،بوسه ها..."و "ظهور=عبدو جط" یا اندوه دشتهای تشنه و خلیج فارس بدون "میرمهنا" بود. و همین روحیه سبب شد که شعر من همیشه صبغه ی حماسه یا در واقع تراژدی زبان زندگی طبیعی و طبیعت از دست رفته باشد. نیما البته به جنگل نرفت و به شهر آمد و با درک شهری و مبارزه سیاسی، سروده های دیگر گونه ای نوشت که در آن حماسه و حتی تغزل جای کمی داشت. من اما در کشاکش آموزش ها و آموزه های خود، تغزل و حماسه را حفظ کردم، و با اینکه امروز از باورهای کهن فرا گذشتهام ولی در زمینه ی زیباشناختی شعر و فلسفه جدید، به زوایایی از اندیشه دست یافته ام، که خود را چندان مغبون نمی یابم، چرا که در عین باور عمیق به عدالت اجتماعی، و اینکه شعر در هر حال ثمره ی تلاش و تقلای ذهن شاعر در متن جامعه و زندگی روزمره است، در عین حال ومدارا هیچگونه تحزب و تقبل ارادی نیست. و خود می تواند عرصه ی پرسش ها و جستار اذهان دیگر ، در فضای زنده و فراگیری باشد ، که به یاری زبان خلق میشود . این مبحث اخیر البته جایش در این مختصر- که به نیت دیگر قلمی شده- نیست، اما یک نکته گفتنی- یا پرسیدنی است- چرا نیما آن همه اصرار در بازگشت به یوش داشت؟ چرا پی در پی و به بهانه های مختلف، از تهران می گوید و به یوش و جنگل ها پناه می برد .چرا،حتا حتی میسرود که:
من از این دونان شهرستان نیم
خاطر پر درد کوهستانیم
یا:
از پس پنجاهی و اندی زعمر
نعره بر می آید م از هر رگی
کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی
آنگاه، وقتی به بازنگری در شعر های پیشین(حتا پسین) خودم می پردازم، می بینم این شوق بازگشت و گریز، برخلاف تصور مدعیان، انگیزه از ارتجاع ذهنی و غلبه ی روستایی گری بر فرهنگ شهری ندارد. من چنین نوشته ام:
هنوز آنجا خبرهایی است
هنوز آن سوی کوه آواز هایی ساده، میخواند که خورشید
درنگ می دهد- از پشت نخلستان
غروب غربت باز بیابان را
...
هنوز آن سوی کوک آواز های ساده می خوانند که مهتاب
چمن زارا رویای نجیب باز یاران را
تماشا می کند از کوچه های آب
هنوز آنجا...
دلم مشتاق به کوچی با تو زین" مهمان کش " شوم است
که در شیب پلنگستان" دیزا شکن"
پیاده هم سفر با آب بی وطن باشیم
سوی آن سوی کوه،آنجا
شبی مهمان عموهای من باشیم.
یا وقتی نیما میسراید:" ول کنید اسب مرا/ راه توشه ی سفرم را و نمدزینم را/ و مرا هرزه درا، به خیالی سرکش/ به در خانه کشانده است مرا...الخ"
یا این قلم کوچک، اسب سفید وحشی را می نویسد، درست است که نوعی نوستالژی روستایی در پیکره ی شعر ها رسوخ دارد، ولی همه اش این نیست. اینجا و جاهای دیگر نوشتهام و نوشته اند که: تمدن شهری ما، میوه انقلابی ناتمام(مشروطیت) بود که نتوانست با تفنگ "خان"ها و مغز ناپخته ی روشنفکران کم مایه، جامعه شهری شایسته ای برای ما بسازد، و در حالی که به روستاها و کوهها، با صفای نیم بندشان" آن سو" مانده بودند،"این سو" هر چه بود غرغشه ی زد و بند و سیاست بافی های سوداگرانه بود و با هزاران دست و صد هزاران زبان، شاعر را هی می کرد،که: به دنیای ساده خودت برگرد. نیما حتی در فلسفی ترین شعرش(سریویلی) که میزبان شیطان می شود، خود فاوستی روستایی است که بالاخره راه به شیطان می دهد، و شگفتا که تمامی فضای طبیعی این شعر مازندرانی و جنگلی است و شیطان از وحشت باران و باد است( ظاهراً) که به درگاه شاعر پناه می جوید و مضافاً، اینکه امروز، جهان تکنولوژی زده نیز نوستالژی های خاص خود را دارد. نوستالژی طبیعت و پاکی و انسانیت... که چون نتوانسته در واقعیت بازسازیش کند، در کارتون ها و فیلم های خیالی به احیایش برخاسته است. وی می خواهد نه تنها دنیای اسب و سوار و صحرا و گل را باز آفریند، بلکه می کوشد دوران دایناسورها را دوباره زنده کند! نهایت اینکه:نیما، در جنگلهای تاریک مازندران، جن زده شده بود، و من در برهوت دشتستان و کوهساران پر تیغ و تیز ه اش، پری زده، برای همین هم او داناتر از من بود

برچسب: نویسنده: باربد حکیمی تاريخ: جمعه 14 بهمن 1401 ساعت: 15:37

صفحه بندی